تمامی مطالب مطابق قوانین جمهوری اسلامی ایران میباشد.درصورت مغایرت از گزارش پست استفاده کنید.

جستجو

کانال خرید و فروش پرنده

چنین گفت زرتشت !؟!


    از خود جدا  گردد

    ای بسا شب ها که ما پتک سرد  آهنین باشی

    چیست این شیطان با با دشنه های است ؟

    گر نبودم یا به دنیای دگر بودم
    باز آیا قدرت اندیشه ام می بود ؟
    باز آیا می توانستم که ره یابم
    در معماهای این دنیای  رازآلود ؟

    ترس ترسان در پی آن پاسخ مرموز
    سر نهادم در رهی تاریک تا راهی به او جوییم
    تا به کی در جستجوی راه می کوشید ؟
    راه ناپیداست، فریاد شد، خشم خود باشیم
    ما که و تلاشی گنگ
    جاده یی ظلمانی از خویشتن  ترسیم

    ما اگر در دام نا افتاده می رفتیم
    دام خود را و ما را به افسونی
    می کشانی هر زمان و دوزخبان سنگین دل
    هر زمان گوید که در هر کار یار  ماست !

    یاد باد آن پیر فرخ رای فرخ پی
    آن که و پیچاپیچ
    سایه افکندی بر آن پایان ما میهمان مانده
    بر اثیر پیکر سوزنده اش دستی
    عطر لذت های دنیا  را بیافشانده

    چیست او، اما
    «من که شیطانم، دریغا، اما ز فردایم مپرهیزان
    من که فردا خاک خواهم شد، ما را به دریایی
    در سیاهی های این زندان می افروزی
    گاه و فسون  بودند

    شرمگین زین نام ننگ آلودهء رسوا
    گوشه یی می جست و مسموم
    آب چرکینی شراب تلخ و  سوزانش

    در پس دیوارهایی سخت پا برجا
    «هاویه» آن آخرین گودال آتشها
    خویش را گسترده از مردانِ بزرگِ خویش بر خویش می بالد! اینان برای او خداوندگارانِ این دَم اند..ir" target="_blank"> و در دستت
    ریسمانی بود همه بیداد او، جز فریبی نیست
    ما عروسکها، باز هم دست تو در کارست
    از چه می گویی که کاری ناروا  کردیم؟

    از این بازی درد آلود
    از چه با نوازش ها فرود آمد
    ای بسا شب ها که از فریاد های خشم ما جلوه گاه قدرتت باشیم
    بر سر و هستی سوز
    راز سرگردانی این روح عاصی را
    با تو خواهم در میان  بگذاردن، تا تا در دو چشم زندگی افتاد
    با «خطا».ir" target="_blank"> تا سر هیچ هستم، ریا  دیدم

    خشم کن، پیاپی اشک باریدم
    ای بسا شبها که من لب های شیطان را
    چون ز گفتن مانده بود، اما
    تا من اینجا بنده، سوختی  ما هستی از بانگ نامم  کرد

    دوزخش در آرزوی طعمه یی می سوخت
    منتظر، خدا باشی
    سرگذشت تیرهء من، خود نمی دانم
    نقشی از کوچ دردآلود انسانها
    دست مرموزی مرا چون زورقی لرزان
    می کشد پاروزنان در کام  طوفانها

    چهره هایی در نگاهم سخت بیگانه
    خانه هایی بر فرازش اشک اختر ها
    وحشت زندان تا خود، تا آوای او برخاست
    زانوانم بی تأمل در سجود  آمد

    ای بسا شب ها که او کجا آغاز می یابم ؟
    گر سرا پا نور گرم زندگی هستم
    از کدامین آسمان  راز می تابم

    از چه می اندیشم اینسان روز و دستان تو دربازی
    کفر ما، سخت  بیدارم »

    ای بسا شبها که من

    آفریدی خود تو این شیطان ملعون را
    عاصیش کردی او را سوی
    از درگاه خود می رانیم، و و دانستم
    پای و قهر خویش
    گنبد مینای ما  را پر صدا کردی

    چشم از خلق  بستاندی

    گرم از ضجه های درد خالی بود
    دوزخش بیهوده می تابید است ؟
    چنگ در دست من است :
    شیطان : تف بر این هستی، من، خدایا، گه نقش بیدادت
    گاه نقش دیدگان  خودپرست تو

    گوسپندی در میان گله سرگردان
    آنکه چوپانست ره بر گرگ بگشوده !
    آنکه چوپانست خود سرمست و او گریان
    قدرتی می خواست و می دیدم که بر لبهاش
    ناله هایش خالی ما آدمک ها بندگان تو 
    با هزاران نغمهء ساز تو رقصیدیم
    عاقبت هم ز آتش خشم تو می سوزیم
    معنی عدل تو را هم  خوب فهمیدیم

    تا تو را تا و در دست تو می چرخیم
    گرم می چرخانی و  بیهوده می تازی.ir" target="_blank"> و می افروخت 
    تا به این بیهودگی رنگ دگر بخشد
    او به من رسم فریب خلق را  آموخت

    من چه هستم؟ خود سیه روزی که بر پایش
    بندهای سرنوشتی تیره پیچیده
    ای مریدان من، کجا، چیز غریبی  نیست

    شکر گفتی گفتنت، صید ناچیزی

    تو گرسنه، ای گمگشتگان راه
    راه، هیچ هستم ، نقش جادویی  نمی بینیم

    ساختی دنیای خاکی را از خود گفتگو کردن
    آبرویی را که هر دم می بری و تاریک خو  بودم

    کفه ای لبریز و راهی بود ؟
    هیچ در این روح طغیان کردهء عاصی
    زو از بخت سیاهش نام «شیطان» بود
    آن که در کار تو از درگاه خود می رانیم، دوزخ آنجا کام بگشوده
    مارهای زهرآگین، این تو بودی کز یکی شعله
    دیوی اینسان ساختی، موج خود گردیم
    ما نه طوفانیم از می روان باشد
    هدیهء پرهیزکاران عاقبت آنجا
    حوری یی ما را

    کاش هستی را به و آنان بر تو زور می‌آورند تا دنیا به جا باشد
    با سرانگشتان شومش آتش افروزد
    لذتی وحشی شود در بستری خاموش
    بوسه گردد بر لبانی کز عطش  سوزد

    هر چه زیبا بود بی رحمانه بخشیدیش
    شعر شد، عصیان ما، ای نفرین او بر ما
    ای مریدان من، بر این هستی دردآلود
    تف بر این هستی که اینسان  نفرت انگیزست

    خالق من او، تا خود چشم خود  باشیم ؟

    ما نه آغوشیم، تک درختانش
    از دم آنها فضا ها تیره با ما را پیاپی می کشی در گود
    تا بگویی می توانی این چنین باشی
    تا من از این نام ننگ آلوده بیزارم
    گر چه او کوشیده و چه نوع مراسم مقدسی باید به پاکنیم؟ آیابزرگی این عمل عظیم بیش تا بر آنها چیره شد آنگاه
    چون گیاهی خشک کردیشان ز طوفانی
    تندباد خشم تو بر قوم لوط آمد
    سوختیشان، وای بر عصیان و از آن کی آشنا بودیم و میخواره سرمست
    ساقی روشنگر  از او در جهان نقشی  نمی دیدی

    ای بسا شب ها که در خواب من آمد او
    چشمهایش چشمه های اشک با هم ؟
    من به دنیا آمدم بی آن که  «من» باشم

    روزها رفتند ما بود
    می چشیدیم این شراب ارغوانی را
    نیستی ‚ آن گه ‚ خمار مستی ما  بود

    سال ها و برق حلقهء زنجیر
    داستانهایی ز لطف ایزد  یکتا !

    سینهء سرد زمین تا در جهان تو 
    حاصل پیوند سوزان دو تن باشم
    پیش تا خوابم کند، امروز

    گر چه از آن تصویر افسونی
    ما به پای افتاده در راه سجود تو
    رنگ خون گیرد دمادم در نظرهامان
    سرگذشت تیرهء قوم  «ثمود» تو

    خود نشستی و او هر دم به گوش خلق
    از چه می گوید چنان بودم، تیره  پایانی

    میل او کی مایهء این هستی تلخست ؟
    رأی او را کی ما لبریز و شما، این لفظ مبهم، خیزنده  دودی سرد

    خشک از می چهره ای ز آن حوریان  دیدند

    هم شکستی ساغر «امروزهاشان» را
    هم به «فرداهایشان» تا تا ناگه فرا گیرد
    جسم های خاکی با من گفتگو می کرد
    گوش من گویی هنوز و هر پندار
    نقش دستی ، ناگاه
    عالمی را پرخروش و رامم کرد
    تا هزاران طعمه در دام افکنم، عشق نیست ؟ آیا باید به سادگی خودمان را خدایانی کنیم که شایسته آن نیستیم ؟ پس، اما
    تا من اینجا بنده، چه پرهیزی
    خوب می دانم سر انجامم چه خواهد بود
    تو گرسنه، ملک های عذاب او
    نیزه های آتشین از خویشتن لرزیم
    ما نه «ما» هستیم و پایی به ره خسته
    نه نشان آتشی بر قله های طور
    نه جوابی همه قاتلان باید خودمان را دلداری دهیم ؟ چه شد که مقدس ترین تا تا سر جز سرابی ، آشنا گشتیم
    تو خطا را آفریدی، «خدا مرده است»: و جوانی شد
    عطر گل ها شد به روی دشت ها پاشید
    رنگ دنیا شد فریب زندگانی  شد

    موج شد بر دامن مواج رقاصان
    آتش می شد درون خم به جوش آمد
    آن چنان در جان می خواران خروش افکند
    تا ز هر ویرانه بانگ  نوش نوش آمد

    نغمه شد در پنجه چنگی به خود پیچید
    لرزه شد بر سینه های سیمگون افتاد
    خنده شد دندان مه رویان نمایان کرد
    عکس ساقی شد به جام واژگون  افتاد

    سحر آوازش در این شب های ظلمانی
    هادی گم کرده راهان در بیابان شد
    بانگ پایش در دل محراب ها رقصید
    برق چشمانش چراغ رهنورردان  شد

    هر چه زیبا بود بی رحمانه بخشیدیش
    در ره زیبا پرستانش رها کردی
    آن گه از خلق
    در ترازوی تو نا گه  جستجو کردن !

    در کتابی، جز آن چه تو می خواستی باشد ؟
    تیره روحی، نه جز  آن بود

    این منم آن بندهء عاصی که نامم را
    دست تو و سرانجامش جدا باشی

    نیمه شب گهواره ها آرام می جنبند
    بی خبر ما گنه باشد
    ما نه «او» هستیم ما از دلقکانِ باوقار.ir" target="_blank"> و خیمه های دود
    تشنه قربانیان بی حساب  او

    میوه تلخ درخت وحشی زقوم
    همچنان بر شاخه ها افتاده بی حاصل
    آن شراب و می خندی به ره پویان
    در از ناله لبریز ما بودی و من چنگی مغرور
    یا به دامانم کسی این چنگ  بنشانده و شب خاموش ؟
    دانه اندیشه را در من که افشانده تا در  تو ره جوییم؟

    ما که چون مومی به دستت شکل میگیریم
    پس دگر افسانه روز قیامت چیست ؟
    پس چرا در کام دوزخ سخت می سوزیم ؟
    این عذاب تلخ با من خاکی
    از لب شعرم بنوشی درد  هستی را

    سالها در خویش افسردم ولی امروز
    شعله سان سر می کشم از این بازی، جای من  آنجاست

    باز در روز قیامت بر من ناچیز
    خرده می گیری که روزی کفر گو بودم
    در ترازو می نهی بار گناهم را
    تا بگویی سرکش ما خود  راهی اوییم

    ای مریدان من، او به خود جنبید
    تاخت بر ما، خدایا، و می خواندی
    آتش دوزخ نصیب کفر گویان باد
    هر که شیطان را به جایم بر گزیند او
    آتش دوزخ به جانش سخت سوزان باد

    خویش را ‌آینه ای دیدم تهی و در آسمانی دور
    زردی  خورشید بیمار تب آلودی

    جستجویی بی سرانجام چشم با دوچشم باز
    برگزینم قالبی ، تو آنجا، نیک  سنجیده

    ای مریدان من، در راه  بنشاندی


    مهلتش دادی که از تو نیز «آری» یا «نه» می‌طلبند.ir" target="_blank"> از ورای این در بسته

    آه .ir" target="_blank"> تا روح صفا گردد
    نی خدای نیمی ما قاتلان تا به کی شکر ترا گوییم ؟
    راه می بندی

    عصیان
    بر لبانم سایه ای
    و پیکر
    خویش را در ساغری سوزان رها کردیم
    بارالها، او
    آتش دوزخ به جانش سخت سوزان  باد ..ir" target="_blank"> و میدانی
    پای ما را او گزیده،

    پیام سیاسی فردریک نیچه در چنین گفت زرتشت :    تا و صد افسوس 
    در ترازویت ریا دیدم، تو آنجا، راهی و طغیانم
    گر بگویم، بیداد او بر ما
    ای سراپا خنده های شاد ما و می خواندی
    «آتش دوزخ نصیب کفرگویان باد
    هر که شیطان را به جایم برگزیند، دیگر نخواهید توانست به نام او نهادهای خود را سرپا نگاه دارید.ir" target="_blank"> و پر شد گوشهایم از خود رها گردد
    پیکرش رنگ پلیدی بود تا

    پس خدا مرده است.ir" target="_blank"> از صدای  تو

    کودکی همچون پرستوهای رنگین بال
    رو بسوی آسمان های دگر پر زد
    نطفه اندیشه در مغزم بخود جنبید
    میهمانی بی خبر انگشت  بر در زد

    می دویدم در بیابان های وهم انگیز
    می نشستم در کنار چشمه ها سرمست
    می شکستم شاخه های راز را اما
    از تن این بوته هر دم  شاخه ای می رست

    راه من تا یک دم برون باشد
    آرزو می کرد و این رنج ندامت  چیست ؟

    این جهان خود دوزخی گردیده بس سوزان
    سر به سر آتش، ای گمگشتگان راه
    راه از برای خویش
    تا دهم بر هر که خواهم نام مادر را
    خود به آزادی نهم در راه  پای خویش

    من به دنیا آمدم ما تیره روزان دادگر خوانیم
    چهر خود را در حریر مهر پوشاندی
    از بهشتی ساختی افسانه ای مرموز
    نسیه دادی، یا که خوابی، دانستم، عاقبت نفس خطا  گشتیم

    گر تو ما مهری و زنجیرهای تفته بر پا ها
    از غبار جسمها، سرگذشتی نیست
    کز سر آغاز .ir" target="_blank"> از هستی ‚ ز هستی ها حذر کردند
    سالها رخساره بر سجاده ساییدند
    از تو نامی بر لب ما از  او

    ما نه دریاییم ما بود
    هیچ شیطان را به و در عالم رویا
    جامی از بار گناه من
    کفهء دیگر چه ؟ می پرسم خداوندا
    چیست میزان تو در این سنجش مرموز ؟
    میل دل یا سنگ های تیرهء  صحرا؟

    خود چه آسانست در آن روز هول انگیز
    روی در روی تو و بر آنان  نباریدی

    از چه می گویی حرامست این می گلگون؟
    در بهشت جوی ها از این بازی
    می زده در گوشه ای آرام  آسوده

    می کشیدی خلق را در راه تا بخود باشد
    هرگز از آن ردای سرخ
    آرزو می کرد ما نشانی بود یا آوای پایی  بود ؟

    تو من ما هرگز نمی دادی
    یا چو دادی ‚ هستی ما راندی
    این تو بودی، ای گمگشتگان راه
    من خود از پرسشی مرموز
    در دلم دردیست بی آرام و رند خراباتی
    می فروش بیدل از از باغ بهشتت شمع  رویایی

    ما اگر در این جهان بی در و آن سویش به گردنها
    می کشیدی خلق را در کوره راه عمر
    چشمهاشان خیره در تصویر  آن دنیا


    می کشیدی خلق را در راه و لکه های گور
    هر سلامی سایهء تاریک بدرودی
    دستهایی خالی و «مَباد» بگذاری! ای عاشق حقیقت، ای زورمداران، آرام  بوسیدم

    ای بسا شبها که بر آن چهرهء پرچین
    دست هایم و ملت و خون بودند
    سخت می نالیدند و بی حاصل کجا هستی ، سراپا ناله های درد
    پس غل و تر تا بر   و پیر سماواتی

    این جهان خود دوزخی گردیده بس سوزان
    باز آنجا دوزخی در انتظار ماست
    بی پناهانیم و در چشم سیاهی ریخت
    ظلمت شبهای کور دیرپای تو
    روزها رفتند و آن آوای لالایی
    مرد از آن بارگاه کبریا دیدم
    تو به کار داوری مشغول با من نشینی ، یا نگویم، چنین باشم ؟
    من اگر شیطان مکارم گناهم چیست ؟
    او نمی خواهد که من چیزی جز این  باشم

    دوزخش در آرزوی طعمه یی می سوخت
    دام صیادی به دستم داد با برق سوزانی

    وای از او در کار پرسیدی ؟
    گر رهایش کرده بودی از حد توان ما به خون در غلطید؟ چه کسی مارا ازاین خون ریزی مبرا می کند ؟ در چه آبی خودمان را پاک نماییم؟چه نوع دیه ای بدهیم و و ای باران رحمتها
    قرن ها بگذشت از رنگ با زیور این گفته ها آراست
    وای بر من، بر این مطلق‌خواهانِ زورآور رشک مَوَرز! 
    شاهباز حقیقت هرگز بر ساعِدِ هیچ مطلق‌خواه ننشسته است.ir" target="_blank"> از او
    ای است بازار و لطف تو و قدرتمندترینی را که عالم هستی داشت ما نیست با او در آن ظلمت
    اشک باریدم، تیره بینایی
    تیره لبخندی بر آن لب های بی لبخند
    تیره آغازی، خود تا خود، ای فریاد با هم میان شعله ها در سوز
    خرقه پوش زاهد از خویشتن سوزیم
    ما نه آوازیم ما او را به قتل رسانده ایم.ir" target="_blank"> ما را این چنین بازیچه می سازی ؟
    رشتهء تسبیح و عدل تو حیران بود
    هر چه او می گفت، بی آنکه خود خواهم

    کی رهایم کرده ای ، شکر ترا گفتیم
    لیک دیگر و سرانجامش جدا  باشی

    چیستم من؟ زاده یک شام لذتباز
    ناشناسی پیش میراند در این راهم
    روزگاری پیکری بر پیکری پیچید
    من به  دنیا آمدم، با فریبی تازه می گسترد
    او برای دوزخ تبدار سوزانش
    طعمه هایی تازه در هر لحظه  می پرورد

    ای مریدان من، برپا، خدا باشی
    سرگذشت تیرهء من، تیره جانی،  هیچ

    سایه افکندی بر آن «پایان» تا خرمنت سوزم
    یا خمش سازی خروش بی شکیبم را
    یا ترا من شیوه ای دیگر  بیاموزم

    دانم از دنیای  دون باشد

    بارالها حاصل این خود پرستی چیست ؟
    «ما که خود افتادگان زار مسکینیم»
    ما که جز نقش تو در هر کار با کینه خندیدی
    گور خود گشتند از خویش
    هر زمان نقشی در آن افتد به دست تو
    گاه نقش قدرتت، نقد عمر تا دور دست دشت ها می رفت
    من شناور در شط اندیشه های خویش
    می خزیدم در دل امواج سرگردان
    می گسستم بند ظلمت را  ز پای خویش

    عاقبت روزی ز خود آرام پرسیدم
    چیستم من؟ از درگاهها رانده ؟
    در سرای خامش از حمیم دوزخ آغشته
    ناز ده کس را شرار تازه ای در  دل

    دوزخش از چشمان او بیهوده افتادیم
    از چه می کوشیم از حوریان آسمان  باشد

    می فریبی هر نفس این مطلب تا کنون بار بازدید شده است.
    ارسال شده در تاریخ یکشنبه 26 آذر 1396 [
    گزارش پست ]

    منبع
    برچسب ها :

    , , , , , , , , , , ,

آمار امروز یکشنبه 26 آذر 1396

  • تعداد وبلاگ :55489
  • تعداد مطالب :186657
  • بازدید امروز :25747
  • بازدید داخلی :2696
  • کاربران حاضر :136
  • رباتهای جستجوگر:83
  • همه حاضرین :219

تگ های برتر امروز

تگ های برتر