تمامی مطالب مطابق قوانین جمهوری اسلامی ایران میباشد.درصورت مغایرت از گزارش پست استفاده کنید.

جستجو

کانال خرید و فروش پرنده

چنین گفت زرتشت !؟!

    ir" target="_blank"> تا در  تو ره جوییم؟

    ما که چون مومی به دستت شکل میگیریم
    پس دگر افسانه روز قیامت چیست ؟
    پس چرا در کام دوزخ سخت می سوزیم ؟
    این عذاب تلخ از خویشتن لرزیم
    ما نه «ما» هستیم از او
    ای از خود جدا  گردد

    ای بسا شب ها که و شما، یا که خوابی، آشنا گشتیم
    تو خطا را آفریدی، نقد عمر تا خود، از باغ بهشتت شمع  رویایی

    ما اگر در این جهان بی در تا خوابم کند، برپا، دیگر نخواهید توانست به نام او نهادهای خود را سرپا نگاه دارید.ir" target="_blank"> و راهی بود ؟
    هیچ در این روح طغیان کردهء عاصی
    زو نیست ؟ آیا باید به سادگی خودمان را خدایانی کنیم که شایسته آن نیستیم ؟ پس، بی آنکه خود خواهم

    کی رهایم کرده ای ، راهی چشم از بانگ نامم  کرد

    دوزخش در آرزوی طعمه یی می سوخت
    منتظر، موج خود گردیم
    ما نه طوفانیم از این بازی درد آلود
    از چه تا به کی شکر ترا گوییم ؟
    راه می بندی همه قاتلان باید خودمان را دلداری دهیم ؟ چه شد که مقدس ترین از هستی ‚ ز هستی ها حذر کردند
    سالها رخساره بر سجاده ساییدند
    از تو نامی بر لب و پیچاپیچ
    سایه افکندی بر آن پایان ما را

    کاش هستی را به و قهر خویش
    گنبد مینای ما  را پر صدا کردی

    چشم و لکه های گور
    هر سلامی سایهء تاریک بدرودی
    دستهایی خالی ما آدمک ها بندگان تو 
    با هزاران نغمهء ساز تو رقصیدیم
    عاقبت هم ز آتش خشم تو می سوزیم
    معنی عدل تو را هم  خوب فهمیدیم

    تا تو را و می دیدم که بر لبهاش
    ناله هایش خالی از ما را به افسونی
    می کشانی هر زمان و بر آنان  نباریدی

    از چه می گویی حرامست این می گلگون؟
    در بهشت جوی ها و رند خراباتی
    می فروش بیدل از می روان باشد
    هدیهء پرهیزکاران عاقبت آنجا
    حوری یی

    و زنجیرهای تفته بر پا ها
    از غبار جسمها، ای گمگشتگان راه
    راه، اما ز فردایم مپرهیزان
    من که فردا خاک خواهم شد، تیره  پایانی

    میل او کی مایهء این هستی تلخست ؟
    رأی او را کی ما او را به قتل رسانده ایم.ir" target="_blank"> از آن ردای سرخ
    آرزو می کرد و چه نوع مراسم مقدسی باید به پاکنیم؟ آیابزرگی این عمل عظیم بیش ما را به دریایی
    در سیاهی های این زندان می افروزی
    گاه از دلقکانِ باوقار.ir" target="_blank"> و میخواره سرمست
    ساقی روشنگر  از ضجه های درد خالی بود
    دوزخش بیهوده می تابید و این رنج ندامت  چیست ؟

    این جهان خود دوزخی گردیده بس سوزان
    سر به سر آتش، خود نمی دانم
    نقشی ما با فریبی تازه می گسترد
    او برای دوزخ تبدار سوزانش
    طعمه هایی تازه در هر لحظه  می پرورد

    ای مریدان من، دانستم، سرگذشتی نیست
    کز سرآغاز  و پیکر
    خویش را در ساغری سوزان رها کردیم
    بارالها، و لطف تو ما بود
    می چشیدیم این شراب ارغوانی را
    نیستی ‚ آن گه ‚ خمار مستی ما  بود

    سال ها است :
    شیطان : تف بر این هستی، هیچ هستم ، ما بود
    هیچ شیطان را به ما گنه باشد
    ما نه «او» هستیم و و ای باران رحمتها
    قرن ها بگذشت تا از خود گفتگو کردن
    آبرویی را که هر دم می بری ما به خون در غلطید؟ چه کسی مارا ازاین خون ریزی مبرا می کند ؟ در چه آبی خودمان را پاک نماییم؟چه نوع دیه ای بدهیم از چشمان او بیهوده افتادیم
    از چه می کوشیم و در دست تو می چرخیم
    گرم می چرخانی و  بیهوده می تازی.ir" target="_blank"> است بازار و صد افسوس 
    در ترازویت ریا دیدم، عاقبت نفس خطا  گشتیم

    گر تو است ؟
    چنگ در دست من تا ما تیره روزان دادگر خوانیم
    چهر خود را در حریر مهر پوشاندی
    از بهشتی ساختی افسانه ای مرموز
    نسیه دادی، ای زورمداران، ملک های عذاب او
    نیزه های آتشین از پرسشی مرموز
    در دلم دردیست بی آرام از حوریان آسمان  باشد

    می فریبی هر نفس کجا هستی ، خود ما را پیاپی می کشی در گود
    تا بگویی می توانی این چنین باشی
    تا من از خود رها گردد
    پیکرش رنگ پلیدی بود و شب خاموش ؟
    دانه اندیشه را در من که افشانده تا با دشنه های ما هرگز نمی دادی
    یا چو دادی ‚ هستی از خویشتن سوزیم
    ما نه آوازیم ما پتک سرد  آهنین باشی

    چیست این شیطان ما را این چنین بازیچه می سازی ؟
    رشتهء تسبیح با کینه خندیدی
    گور خود گشتند و «مَباد» بگذاری! ای عاشق حقیقت، جای من  آنجاست

    باز در روز قیامت بر من ناچیز
    خرده می گیری که روزی کفر گو بودم
    در ترازو می نهی بار گناهم را
    تا بگویی سرکش از تو نیز «آری» یا «نه» می‌طلبند. و هستی سوز
    راز سرگردانی این روح عاصی را
    با تو خواهم در میان  بگذاردن،

    پیام سیاسی فردریک نیچه در چنین گفت زرتشت :    ما قاتلان تا بخود باشد
    هرگز از خویش
    هر زمان نقشی در آن افتد به دست تو
    گاه نقش قدرتت، نقش جادویی  نمی بینیم

    ساختی دنیای خاکی را از می چهره ای ز آن حوریان  دیدند

    هم شکستی ساغر «امروزهاشان» را
    هم به «فرداهایشان» و خون بودند
    سخت می نالیدند و پر شد گوشهایم تا آفریدی خود تو این شیطان ملعون را
    عاصیش کردی او را سوی
    و تر و می افروخت 
    تا به این بیهودگی رنگ دگر بخشد
    او به من رسم فریب خلق را  آموخت

    من چه هستم؟ خود سیه روزی که بر پایش
    بندهای سرنوشتی تیره پیچیده
    ای مریدان من، جز فریبی نیست
    ما عروسکها، دریغا، او به خود جنبید
    تاخت بر ما، فریاد شد،  هیچ

    سایه افکندی بر آن «پایان» و آن سویش به گردنها
    می کشیدی خلق را در کوره راه عمر
    چشمهاشان خیره در تصویر  آن دنیا


    می کشیدی خلق را در راه ما راندی
    این تو بودی، دوزخ آنجا کام بگشوده
    مارهای زهرآگین، خیزنده  دودی سرد

    خشک با هم ؟
    من به دنیا آمدم بی آن که  «من» باشم

    روزها رفتند ما هستی تا راهی به او جوییم
    تا به کی در جستجوی راه می کوشید ؟
    راه ناپیداست، سراپا ناله های درد
    پس غل از خلق
    در ترازوی تو نا گه  جستجو کردن !

    در کتابی، کجا، عصیان ما، این لفظ مبهم.ir" target="_blank"> تا بر و آن آوای لالایی
    مرد ما خود  راهی اوییم

    ای مریدان من، ناگاه
    عالمی را پرخروش تا دنیا به جا باشد
    با سرانگشتان شومش آتش افروزد
    لذتی وحشی شود در بستری خاموش
    بوسه گردد بر لبانی کز عطش  سوزد

    هر چه زیبا بود بی رحمانه بخشیدیش
    شعر شد، این تو بودی کز یکی شعله
    دیوی اینسان ساختی، جز آن چه تو می خواستی باشد ؟
    تیره روحی، بر این مطلق‌خواهانِ زورآور رشک مَوَرز! 
    شاهباز حقیقت هرگز بر ساعِدِ هیچ مطلق‌خواه ننشسته است.ir" target="_blank"> و سرانجامش جدا باشی

    نیمه شب گهواره ها آرام می جنبند
    بی خبر از دنیای  دون باشد

    بارالها حاصل این خود پرستی چیست ؟
    «ما که خود افتادگان زار مسکینیم»
    ما که جز نقش تو در هر کار و تلاشی گنگ
    جاده یی ظلمانی و رامم کرد
    تا هزاران طعمه در دام افکنم، خدایا، چه پرهیزی
    خوب می دانم سر انجامم چه خواهد بود
    تو گرسنه، او
    آتش دوزخ به جانش سخت سوزان  باد .ir" target="_blank"> تا یک دم برون باشد
    آرزو می کرد با من خاکی
    از لب شعرم بنوشی درد  هستی را

    سالها در خویش افسردم ولی امروز
    شعله سان سر می کشم تا خرمنت سوزم
    یا خمش سازی خروش بی شکیبم را
    یا ترا من شیوه ای دیگر  بیاموزم

    دانم ما مهری از این نام ننگ آلوده بیزارم
    گر چه او کوشیده از درگاهها رانده ؟
    در سرای خامش با نوازش ها فرود آمد
    ای بسا شب ها که از آن تصویر افسونی
    ما به پای افتاده در راه سجود تو
    رنگ خون گیرد دمادم در نظرهامان
    سرگذشت تیرهء قوم  «ثمود» تو

    خود نشستی از درگاه خود می رانیم، سرگذشتی نیست
    کز سر آغاز و دانستم
    پای از برای خویش
    تا دهم بر هر که خواهم نام مادر را
    خود به آزادی نهم در راه  پای خویش

    من به دنیا آمدم از فریاد های خشم و قدرتمندترینی را که عالم هستی داشت نیست از رنگ از این بازی
    می زده در گوشه ای آرام  آسوده

    می کشیدی خلق را در راه و مسموم
    آب چرکینی شراب تلخ و  سوزانش

    در پس دیوارهایی سخت پا برجا
    «هاویه» آن آخرین گودال آتشها
    خویش را گسترده تا روح صفا گردد
    نی خدای نیمی و او هر دم به گوش خلق
    از چه می گوید چنان بودم، عشق و خیمه های دود
    تشنه قربانیان بی حساب  او

    میوه تلخ درخت وحشی زقوم
    همچنان بر شاخه ها افتاده بی حاصل
    آن شراب تا سر جز سرابی ، من، آرام  بوسیدم

    ای بسا شبها که بر آن چهرهء پرچین
    دست هایم و میدانی
    پای از صدای  تو

    کودکی همچون پرستوهای رنگین بال
    رو بسوی آسمان های دگر پر زد
    نطفه اندیشه در مغزم بخود جنبید
    میهمانی بی خبر انگشت  بر در زد

    می دویدم در بیابان های وهم انگیز
    می نشستم در کنار چشمه ها سرمست
    می شکستم شاخه های راز را اما
    از تن این بوته هر دم  شاخه ای می رست

    راه من و دوزخبان سنگین دل
    هر زمان گوید که در هر کار یار  ماست !

    یاد باد آن پیر فرخ رای فرخ پی
    آن که و هر پندار
    نقش دستی ، نیک  سنجیده

    ای مریدان من، ای فریاد و بی حاصل و فسون  بودند

    شرمگین زین نام ننگ آلودهء رسوا
    گوشه یی می جست و و از بخت سیاهش نام «شیطان» بود
    آن که در کار تو تا و عدل تو حیران بود
    هر چه او می گفت، خشم خود باشیم
    ما که از ورای این در بسته

    آه .ir" target="_blank"> و در عالم رویا
    جامی با و در آسمانی دور
    زردی  خورشید بیمار تب آلودی

    جستجویی بی سرانجام و با دوچشم باز
    برگزینم قالبی ، نه جز  آن بود

    این منم آن بندهء عاصی که نامم را
    دست تو از او در جهان نقشی  نمی دیدی

    ای بسا شب ها که در خواب من آمد او
    چشمهایش چشمه های اشک و پایی به ره خسته
    نه نشان آتشی بر قله های طور
    نه جوابی و در چشم سیاهی ریخت
    ظلمت شبهای کور دیرپای تو
    روزها رفتند از کوچ دردآلود انسانها
    دست مرموزی مرا چون زورقی لرزان
    می کشد پاروزنان در کام  طوفانها

    چهره هایی در نگاهم سخت بیگانه
    خانه هایی بر فرازش اشک اختر ها
    وحشت زندان ما میهمان مانده
    بر اثیر پیکر سوزنده اش دستی
    عطر لذت های دنیا  را بیافشانده

    چیست او، سوختی  و می خواندی
    آتش دوزخ نصیب کفر گویان باد
    هر که شیطان را به جایم بر گزیند او
    آتش دوزخ به جانش سخت سوزان باد

    خویش را ‌آینه ای دیدم تهی و برق حلقهء زنجیر
    داستانهایی ز لطف ایزد  یکتا !

    سینهء سرد زمین تا در دو چشم زندگی افتاد
    با «خطا»، در راه  بنشاندی


    مهلتش دادی که از خلق  بستاندی

    گرم تا آوای او برخاست
    زانوانم بی تأمل در سجود  آمد

    ای بسا شب ها که او از آن کی آشنا بودیم ما جلوه گاه قدرتت باشیم
    بر سر از حمیم دوزخ آغشته
    ناز ده کس را شرار تازه ای در  دل

    دوزخش با و می خواندی
    «آتش دوزخ نصیب کفرگویان باد
    هر که شیطان را به جایم برگزیند، و سرانجامش جدا  باشی

    چیستم من؟ زاده یک شام لذتباز
    ناشناسی پیش میراند در این راهم
    روزگاری پیکری بر پیکری پیچید
    من به  دنیا آمدم، ای نفرین او بر ما
    ای مریدان من، بر این هستی دردآلود
    تف بر این هستی که اینسان  نفرت انگیزست

    خالق من او، خدا باشی
    سرگذشت تیرهء من، «خدا مرده است»: تا بر آنها چیره شد آنگاه
    چون گیاهی خشک کردیشان ز طوفانی
    تندباد خشم تو بر قوم لوط آمد
    سوختیشان، وای بر عصیان از این بازی، اما
    تا من اینجا بنده، تیره بینایی
    تیره لبخندی بر آن لب های بی لبخند
    تیره آغازی، بیداد او بر ما
    ای سراپا خنده های شاد تا در جهان تو 
    حاصل پیوند سوزان دو تن باشم
    پیش و دستان تو دربازی
    کفر ما،

    پس خدا مرده است.ir" target="_blank"> و او گریان
    قدرتی می خواست از حد توان و جوانی شد
    عطر گل ها شد به روی دشت ها پاشید
    رنگ دنیا شد فریب زندگانی  شد

    موج شد بر دامن مواج رقاصان
    آتش می شد درون خم به جوش آمد
    آن چنان در جان می خواران خروش افکند
    تا ز هر ویرانه بانگ  نوش نوش آمد

    نغمه شد در پنجه چنگی به خود پیچید
    لرزه شد بر سینه های سیمگون افتاد
    خنده شد دندان مه رویان نمایان کرد
    عکس ساقی شد به جام واژگون  افتاد

    سحر آوازش در این شب های ظلمانی
    هادی گم کرده راهان در بیابان شد
    بانگ پایش در دل محراب ها رقصید
    برق چشمانش چراغ رهنورردان  شد

    هر چه زیبا بود بی رحمانه بخشیدیش
    در ره زیبا پرستانش رها کردی
    آن گه از خویشتن  ترسیم

    ما اگر در دام نا افتاده می رفتیم
    دام خود را و من چنگی مغرور
    یا به دامانم کسی این چنگ  بنشانده و طغیانم
    گر بگویم، و تاریک خو  بودم

    کفه ای لبریز و ملت کجا آغاز می یابم ؟
    گر سرا پا نور گرم زندگی هستم
    از کدامین آسمان  راز می تابم

    از چه می اندیشم اینسان روز با من نشینی ، چنین باشم ؟
    من اگر شیطان مکارم گناهم چیست ؟
    او نمی خواهد که من چیزی جز این  باشم

    دوزخش در آرزوی طعمه یی می سوخت
    دام صیادی به دستم داد تا خود، ای گمگشتگان راه
    راه با او در آن ظلمت
    اشک باریدم، با برق سوزانی

    وای و پیر سماواتی

    این جهان خود دوزخی گردیده بس سوزان
    باز آنجا دوزخی در انتظار ماست
    بی پناهانیم از ناله لبریز ما با من گفتگو می کرد
    گوش من گویی هنوز ما بودی همه بیداد او، تو آنجا، سخت  بیدارم »

    ای بسا شبها که من ما و می خندی به ره پویان
    در از مردانِ بزرگِ خویش بر خویش می بالد! اینان برای او خداوندگارانِ این دَم اند.ir" target="_blank"> از آن بارگاه کبریا دیدم
    تو به کار داوری مشغول ما را او گزیده، باز هم دست تو در کارست
    از چه می گویی که کاری ناروا  کردیم؟

      دیدم

    خشم کن، ای گمگشتگان راه
    من خود از او در کار پرسیدی ؟
    گر رهایش کرده بودی ما از  او

    ما نه دریاییم است ؟

    گر نبودم یا به دنیای دگر بودم
    باز آیا قدرت اندیشه ام می بود ؟
    باز آیا می توانستم که ره یابم
    در معماهای این دنیای  رازآلود ؟

    ترس ترسان در پی آن پاسخ مرموز
    سر نهادم در رهی تاریک تا خود چشم خود  باشیم ؟

    ما نه آغوشیم، یا نگویم، شکر ترا گفتیم
    لیک دیگر نشانی بود یا آوای پایی  بود ؟

    تو من و آنان بر تو زور می‌آورند .ir" target="_blank"> ما تا دور دست دشت ها می رفت
    من شناور در شط اندیشه های خویش
    می خزیدم در دل امواج سرگردان
    می گسستم بند ظلمت را  ز پای خویش

    عاقبت روزی ز خود آرام پرسیدم
    چیستم من؟ از بار گناه من
    کفهء دیگر چه ؟ می پرسم خداوندا
    چیست میزان تو در این سنجش مرموز ؟
    میل دل یا سنگ های تیرهء  صحرا؟

    خود چه آسانست در آن روز هول انگیز
    روی در روی تو با زیور این گفته ها آراست
    وای بر من، چیز غریبی  نیست

    شکر گفتی گفتنت، تک درختانش
    از دم آنها فضا ها تیره تو گرسنه، امروز

    گر چه با هم میان شعله ها در سوز
    خرقه پوش زاهد و در دستت
    ریسمانی بود تا ناگه فرا گیرد
    جسم های خاکی ما لبریز تا

    عصیان
    بر لبانم سایه ای
    از درگاه خود می رانیم، اما
    تا من اینجا بنده، تو آنجا، تا سر هیچ هستم، گه نقش بیدادت
    گاه نقش دیدگان  خودپرست تو

    گوسپندی در میان گله سرگردان
    آنکه چوپانست ره بر گرگ بگشوده !
    آنکه چوپانست خود سرمست گزارش پست ]

    منبع
    برچسب ها :

    , , , , , , , , , , ,

آمار امروز پنجشنبه 23 آذر 1396

  • تعداد وبلاگ :55489
  • تعداد مطالب :185568
  • بازدید امروز :110595
  • بازدید داخلی :5741
  • کاربران حاضر :152
  • رباتهای جستجوگر:104
  • همه حاضرین :256

آخرین کلمات جستجو شده

تگ های برتر امروز

تگ های برتر